خرید بک لینک

نقدی که زندگی ست(3) نقد یا آسمان ریسمان به هم بافتن؟

در سبکِ «آسمان ریسمان» در تفسیرِ متن، برای کسی که بر این باور است که کار و بار و تمامِ وجودِ موجود زنده چیزی نیست جز «نقد کردنِ پی در پی»، چیزی بیش از چرندیات و مطالبِ بی سر و ته وجود دارد. گاهی در تفسیر و تأویل، جدا از این که می شود متنی زمینی را به عرش برد و مقدس و ملکوتی اش کرد(مثلِ کاری که حافظ در تعریف از خودش و شعرش می کند و می فرماید: «قدسیان گویی که شعر حافظ از بًر می کنند»)، می شود آن را از عرش به فرش آورد و زمینی اش کرد. البته، چون شاعر و نویسنده و هنرمند موجوداتی زمینی اند، زمینی کردنِ متن و اثرشان خیلی آسان تر از آسمانی کردن شان است. اتفاقاً، این کار به درک اثرشان بیشتر کمک می کند. مردم این جوری اش را بهتر می فهمند. محض نمونه، می خواهم بروم سراغ شعری مشهور از فریدون مشیری:

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن
روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن
صبح از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن
شامگه چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک اختر داشتن
چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن
حشمت و جاه سلیمانی یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن
تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن
بر تو ارزانی که ما را خوش تر است
لذت یک لحظه "مادر" داشتن !

من می توانم با جمله ای ساده این شعر را که تا قلمروهای نادیدنی و باورنکردنیِ عرش بال کشیده و بالا رفته است به زمین برگردانم و چیزی بگویم که خواننده ی این شعر اگر واقعاً به مقامی که شاعر به مادر داده است باور دارد، آن را آویزه گوش اش کند و دل و ذهن اش جوری با آن درگیر شود که «لذّت طبیعیِ مادر داشتن» را به سرگرم کردن خود و دیگران با زبان بازی ها و تعارف های عاری از عمل ترجیح بدهد. فکر نکنید که خدای نکرده منظورم این است که جناب فریدون مشیری حرفی را زده است که رساله ی عملیه ی خودش در زندگی اش نبوده است. نخیر. بنده بر این باورم که وجود احساسی درست و زیبا در زندگیِ فریدون مشیری باعث شده است که نیاز به وجود مادر را تا این اندازه ارزشمند ببیند. در واقع، این من نیستم که می خواهم توصیف های آسمانیِ او را به زمین برگردانم، او خودش با مخاطب قرار دادنِ «تو» و «تو»ی نوعی در بیت پایان کاری اش این کار را انجام داده است.

آن جمله ی ساده ی بنده که همه ی حرف های فریدون مشیری را به زمین می آورد و بخشی از زندگی روزمره مان می کند این است: «مادر داشتن» با ارزش تر از «ارث مادر را داشتن» است.

جمله ی مسخره و خنده داری به نظر می رسد! امّا، جملاتِ اغراق آمیزِ فریدون مشیری که مادرش را زمانی از دست داده بود که نوجوانی بیش نبود، نشان می دهد که این جمله ی به ظاهر مسخره چندان هم بیراه نمی گوید. همان بیت نخست را در نظر بگیرید:

تاج از فرق فلک برداشتن

جاودان آن تاج بر سر داشتن

به نظر شما این تاجی که بر فرق فلک است چگونه تاجی است؟ و چگونه می توان آن را برداشت؟ از این دو مهم تر درک این ناممکن است که چگونه می توان آن را «جاودان» بر سر داشت؟

اگر شاعر گفته بود:

ارث مادر را پس از تدفینِ او برداشتن

سهمِ خود را بردن و در بانک ها انباشتن

سودِ آن را خوردن و تا آخرین نشخوارِ عمر

کام خود شیرین از این میراث مادر داشتن

آن طعنه یا پندِ بیت پایان کاری به «تو» خیلی معنی دار تر می شد. شاید شاعر هم می خواست همین حرف ها را بزند، امّا چون رو نداشت به «تو» این حرف ها را بزند، آن را به زبانی گفت که اصلِ آن بیشتر به وصف مادر گریز می زند تا به ملامت «تو» که با ماترکِ او سرگرم زندگی است و فقط گاه گاهی آن هم با نگاهی که به ارثی که برایش به جا گذاشته به یادش می افتد.

«برداشتنِ ارث» خیلی واقعی تر از «برداشتنِ تاج از فرق فلک» است. از سهمِ ارث خود تا آخر عمر بهره بردن طبیعی تر از «جاودان تاج فلک را بر سر خود داشتن» است. بیتِ نخستِ فریدون مشیری در انتها و اوج معنایش در پیوند با بیت اتمامی اش این را می گوید که، لذّتِ یک لحظه مادر داشتن را به خدا بودن ترجیح می دهم، حتی اگر می توانستم جای خدا را بگیرم و تا ابد نیز همچنان خدا باشم و خدایی کنم.

اگر شما هم به جای «تاج» واژه ی «ارث» و به جای «فلک» واژه ی «مادر» را می گذاشتید، بعید نبود به این خروجی برسید که شاعر در نقدِ رفتار ساده و طبیعیِ انسان ها پس از درگذشت مادرشان این شعر را نوشته و طرح و تصویری از عشقِ خود به مادرش را ترسیم کرده و عشق خود به او را آسمانی و مقدس کرده است.

فکر می کنید چرا بنده این برداشت پیشِ پا افتاده را که از نظر برخی ممکن است نه تنها غلط انداز، بلکه بسیار جلف و مبتذل و ناشی از بی سوادی و بی ادبی باشد در اینجا آورده ام؟

نخست، برای این که نشان بدهم که نقد واقعاً کاری است که دمِ دستِ و دمِ دهنِ همه است. هر انسانی پیش از آن که شاعر و نویسنده و هنرمند باشد، منتقد است، و انسان نمی تواند بدون نقد و ارزیابی و سنجشِ پدیده ها و رویدادهای پیرامونش هیچ قدمی بردارد.

دوم، برای این که نشان بدهم که چنین نقدی پیش پای همه نیفتاده است. پیش پای بنده بود که آن را برداشتم و به شما نشان دادم. خیلی ها آن قدر درگیر نقدهای آکادمیک و اصطلاحات رایجی که دور سرشان می چرخد هستند که هرگز به پیش پای خودشان نگاه نمی کنند تا همین پیش پااٌفتاده را ببینند و بردارند.

سوم، برای این که بگویم که نقدِ پیش پا اٌفتاده ی جدّی از متنِ زندگی بیرون می آید، و نقدِ آکادمیک و مطبوعاتی، اگر نتواند به مردم بیاموزد که درست و منصفانه و بی شیله و پیله نقد کنند، نمی تواند مانندِ آن واردِ زندگیِ روزمره ی مردم شده و جدّی گرفته شود. خیلی ها از حرف ها و نوشته های منتقدهای حرفه ای فقط ژستِ منتقد بودن را می بینند و یاد می گیرند.

برچسب: نویسنده: النا حسینی‌پور تاريخ: سه شنبه 20 مرداد 1405 ساعت: 11:20

صفحه بندی